چه حوصله ای میخواست, با دوتا نخ کاموا یه لباس یا یه شال گردن قشنگ درست میکردن.
منم بافندم...؛
میبافم, در و دیوار و زمین و آسمون رو به هم میبافم
گاهی وقتا هم رویا میبافم...؛
گذشته رو به آینده, آینده را به تو.
اَه, چقدر زود پاره میشه هرچی که بافتم!
دوباره این خورشید لعنتی طلوع کرد×
برچسب:
نویسنده: متین زارعی