بچه که بودم نترس تر بودم،
بی کله، بی مغز؛ هرچی که میخوای اسمشو بذار ولی زنده تر بودم.
من بزرگ ترین آرزوم تو بچگیا این بود که قبل بلوغ بمیرم؛
فکر می کردم اگه قبل سن تکلیف سرمو بذارم سینه قبرستون میرم بهشت.
واسه همین از روی اون فاضلاب ۵ متری خیلی راحت می پریدم، هر ماری رو راحت تو دستام میگرفتم، رو دیوار میدویدیم و ترس کلا برام یه واژه بی معنی بود.
الان ولی . . .
برچسب:
نویسنده: متین زارعی